هر روز یکم بیشتر به آخر این طناب نزدیک میشم. نوری روی من نیست و کسی حتی به خودش زحمت نمیده که گردناش رو بالا بیاره و نگاهام کنه و این برام راحتتره. راحتتره اگه بیفتم و مغزم روی زمین پخش بشه وقتی کسی نگاه نمیکنه. تسلیم شدن وقتی کسی حواساش نیست خیلی راحتتره.
یک روزهایی که صبحهایش هنوز چشمهایم پف کرده و قرمزاند، از دست خودم شرمگین میشوم. گویا من این حق را نداشتم؛ حق بروز این احساسات سرکوبشده را، حق صحبت کردن درمورد چیزی که آزارم میداد را. مگر همیشه ما بودیم که باید برای باز شدن سد پا در میانی میکردیم؟ نه...بقیه هم آمدند، خیلی هم آمدند. اما امسال در ده ما خشکسالی بود...
بماند که سد باز نشد و آب را میدیدیم و نمیتوانستیم از آن بنوشیم؛ اما بیشتر از آب، ما محبت میخواستیم. گلها و مزارع ده به کنار، خودمان خشکیده بودیم. چشمهایمان قرمز بودند و آن آب شور جاری از چشمهایمان، کمی سیرابمان میکرد. شاید ما نه، ولی من...من دنبال نگاهی از سوی تو بودم. نگاهی که کمی مرا ببیند و در ژرفایش، کمی نوازشم کند.
عزیزکم، مرا ببخش. در حق هم جفا کردیم، من بیشتر...
من تازه وارد بودم. در آن ده غریب، اگر میخواستم هم کسی تحویلم نمیگرفت. اما تو مرا دیدی...اوایل این آشنایی را از سر ترحم میدیدم. شاید هم واقعا از سر ترحم بود؛ ترحمی که ترجیح دادم نادیدهاش بگیرم و با آن بسوزم و بسازم.
دروغ نگویم عزیزم، میترسیدم که در این ده تنهایم بگذاری. نه تو، بلکه همه...
عزیز زیبای من، میدانم که بزدل بودم و سعی کردم خود را شجاع جلوه دهم. مرا ببخش. حتی اگر نمیبخشی، نگاهت را از من نگیر. این بدترین کاریست که میتوانی در حقام بکنی. تصور اینکه در جمعی باشیم و تو حتی یک لحظه هم نگاهم نکنی، قلبم را پرپر میکند.
قشنگ من، حالا که نگاهم نمیکنی، بگذار بسوزم. میخواهم بدانم، خاکسترم هم دیدنی نیست؟
+عنوان از برگردان فارسی آهنگ These eyes از The guess who
یکبار نوشتم و پاک شد. اگر گریههای هزار و چهارصد و سه بود شاید این میتونست یک مورد نزدیک بهش باشه.
شوخیهای بهجا و نابهجا با داداش کوچیکه.
سفر کاری(دانشآموزی؟) و خونده شدن اسمهامون.
"آدم باش!" "نمیتونم...*گسستن از خنده*"
"بار و بندیلت رو بستی؟"
آهنگ تولدی که گوشام بهش آشنا بود ولی چشمهام نه.
شوخیهای سرکلاسی که فقط خودمون متوجهشون میشدیم.
قهقهه زدن با معلم فلسفه.
آرزوی خوشبختی کردن برای کسی که میدونین دیگه قرار نیست با هم حرف بزنین و دوست باشین.
بیرون رفتن با نازی؛ تنها کسی بین دوستانم که پیشقدم میشد برای قرارهامون.
"زانوم مصدوم شده چرا داری شونهام رو ماساژ میدی؟" "نمیدونم."
ممکنه بچهگونه بنظر بیاد ولی سونیک، سینماییهای سونیک، و دوستان سونیک.
شببیداری برای پروژهای که میدونی ارزشش رو داره.
عکسهایی که با معلمهامون با میز هفتسینمون گرفتیم.
گربههای کوچک و بزرگ.
جملات اروتیکی که ممکن بود وسط کتابها پیدا بشه و سرش کلی نویسنده و مترجم رو قضاوت میکردیم.(خدا مارو ببخشه.)
و کلی لبخند دیگه. به همراه گریههایی که بعضی از لحظات امسال رو خاکستری کردن. فکر میکنم امسال سالی بود که بشه برگشت عقب و بهش لبخند زد، در همین حد. اولینهایی توی این سال بود که شاید در لحظه عمیق و خوب بودن، ولی الان نه. شاید نگاه کردن به خاطرات از دریچهی نگاه این سگ سیاه ایدهی خوبی نباشه...میخوام خاطراتام دستنخورده باقی بمونن.
در عین حال، امیدوارم خاطرات سال پیشرو، نیاز به واکاوی نداشته باشن. سال آینده میتونه سال تعیینکنندهای باشه؛ و امیدوارم که خواهد بود.
عیدتون پیشاپیش مبارک عزیزان! امیدوارم تلاشهای امسالتون، و سال بعد و سالهای بعدش، به نتیجهای که باید و شاید برسن. از شروع دوبارهای که برای این وبلاگ داشتم راضیام. فکر میکنم اگر به عقب برمیگشتم، همین کار رو انجام میدادم...از شما ولی ممنونم که همراه این شروع بودین :]
دعوت میکنم که اگر تا الان این لبخندها رو ننوشتید، بنویسین. از دلایلی که میتونین وبلاگنویسی رو ببوسید و ستایش کنید میتونه همین چالشها باشه. :)
+عکس از کتاب اسکلیگ(skellig) ترجمه نشر هوپا، هرچند میتونست از نظر خودم بهتر باشه.
آرام روی دستهی صندلی نشست و نگاهی گذرا به اطراف انداخت. رد چشمانش از تابلوها و کتابها گذشت و به فرش و میز رسید. بعد فنجان چاییاش را برداشت و هورتی کشید:«خونهی زیبایی داری. بعد از اینهمه سال، انگار یکم عقلت اومده سر جاش. راستش رو بخوای، بیشتر از اینکه بابتش خوشحال باشم، یکم میترسم. نکنه که این دفعه از اونور بوم افتادی؟»
خندهای کردم و قند را به سمتش هل دادم:«فکر نمیکنم. الان در عاقلترین حالت خودمم؛ ولی خب...»
نگاهم به سمت سبد قرصهای روی طاقچه کشیده شد. او هم نگاهی به قرصها انداخت و با بیخیالی گفت که اشکالی ندارد و «این قرصها هم یه روزی تموم میشن.»
و بعد زیرلبی با خنده اضافه کرد:«البته نه زودتر از تو.»
داد میزد. آشفته بود و در صدایش آشکار شنیده میشد. سعی میکنم سرم به کار مسئولیتهای خودم باشد؛ باید قبول کنم که مسئولیتهای دیگری به من ارتباطی ندارد.
داد میزد. کمی بغض در صدایش شنیده میشد. هدفونم را وصل کردم و سعی کردم تمرکز کنم. "باید روی خودمون تمرکز کنیم."
داد میزد. تلفن را قطع کرد و خانه در سکوت فرو رفت. همچنان متمرکزم. نفسهای عمیق میکشم. فریادها تمام شدند، ولی بغضش نه. اشکها نه.
امسال برام سال تحصیلی بدی نبود؛ خندهها بود، گریهها بود، تفریحات و تنبلیها و اهمال کاریها به کنار، درس خوندن هم به مقدار زیاد بود.
"از امسال پشیمون نیستم." فکر میکنم این همون چیزی باشه که منِ گذشته خواستار شنیدنش باشه. هرچند که فرصتهای زیادی رو از دست دادیم، ولی تونستیم به نتیجهی دلخواهمون برسیم. بهش چنگ بزنیم و حالا که از روی دیدبانی نگاه میکنیم، دریا آرومه. باد موجها رو با ملایمت به تپش درمیاره و هیچ نهنگی مشاهده نمیشه(فعلا).
شنیدم که گفت: «وقتی سرهایتان رو به آسمان باشد و با تمام جانتان مهدی را صدا بزنید، میآید.»
رایبد دستم را گرفت و گذاشت روی صفحه کتاب. انگشتهایم را خم کردم و صفحه را گرفتم. با هم ورق زدیم. رایبد خواند: «اسم او موعود است.»
از کتاب "صدا زدم باران"
راستش رو بگم، زیاد از کتاب های آخرالزمانی نخوندم. البته داس مرگ بوده، ولی اگر هم چیزی فراتر بوده، چیزایی بوده که توی کلاس نوشتیم. فقط یکیش آخر الزمانی بود ولی یکی دیگه رو خود جوش نوشتم؛ به هرحال، رفتم فایلش رو پیدا کردم. اگر خوندین، خوشحال میشم نظرتون رو بدونم درموردش. پر از اشکاله ولی بهم حق بدینTT، برای دو سال پیشه و فکر میکنم از بعدش خیلی پیشرفت کردم.
خودم اینطور فکر نمیکنم، ولی همه ریاضی رو مهمترینشون میدونن، نه؟ عملا هیچکار خاصی براش نکردم. روزنامهوار جزوه رو خوندم و سر کلاس دوره هم، بیشتر چیزای هایلایت شده و مهم رو دوره کردیم. زیاد مضطرب نیستم ولی همینکه جدی به اینکه فردا باید برم سر امتحان و حدود بیست، سی تا سوال حل کنم که ممکنه هر جوابی براشون بدست بیاد، دست و پام رو سر میکنه...
دارم یکاری میکنم که پشیمون بشم.
نباید بذارم، باید خودمو بکشم بیرون، نه؟
+امتحان یه چهار ساعتی هست که تموم شده. آسون بود و واقعا مهمترین امتحانم نبود، گمونم.