هر روز یکم بیشتر به آخر این طناب نزدیک میشم. نوری روی من نیست و کسی حتی به خودش زحمت نمیده که گردناش رو بالا بیاره و نگاهام کنه و این برام راحتتره. راحتتره اگه بیفتم و مغزم روی زمین پخش بشه وقتی کسی نگاه نمیکنه. تسلیم شدن وقتی کسی حواساش نیست خیلی راحتتره.
من خیلی وقته که میخوام تسلیم بشم. ادامه میدم و هی بین مسیری که اومدم و مسیری که باید برم سر میچرخونم. راهی که اومدم کم نیست ولی راهی که مونده زیادتر به نظر میاد. و ترسناکتر.
میگم ترسناکتر ولی فکر میکنم در آخر اون کسی که از همهی این مسیر وحشت داره خودمم. حتی میترسم درموردش صحبت کنم چون اگه ترسم بیشتر بشه چی؟ اگه باعث بشه بقیه هم بترسن چی؟
"کسی به بزدلی تو نیست." میدونم. حتی اگر این فقط خودم باشه که داره بهم میگه، بازم میدونم. نمیدونم اگه قراره پنج قدم جلوتر ترسام کمتر شده باشه یا ترسناکی جاده؛ بخاطر همینه که تسلیمام. اگر ادامه بدم تسلیمام، اگر بیفتم تسلیمام...
یهو به خودم میام و میبینم نفسام سختتر بالا میاد. مامان یکی از دستهام رو میگیره که پوستی که ور اومده بود رو نَکَنم. علیرضا بالا میاره و میگه خوبم. مربیام میگه کتابها همراهاش نیست و کلاس باشه برای هفتهی بعد و ته دلم خوشحال میشم. بعد با خودم میگم که این درست نیست باید یه کاری بکنم. ولی مثل باتلاقی میمونه که هرچی بیشتر دست و پا بزنم بیشتر فرو میرم.
سکون برامون بهتره. آره...اشکالی نداره نه؟
اشکال داره. وقتی نمرههام رو میبینم میفهمم که اشکال داره. با خودم میگم این فقط یه عدده ولی وقتی معلم صدام میکنه و میگه انتظار نداشته حالم بد میشه.
هنوز نمیتونم بیفتم. دارن نگاه میکنن. نباید بیفتیم.
این رو میگم و آرزو میکنم بیفتم. آرزو میکنم تموم بشه.
آرزو میکنم وقتی حالشون رو میپرسم الکی نگن آره. چون اشکالی نداره.
"خوبی؟"
"نه."
اشکالی نداره. نه؟
میافتم. غرق میشم و عینکام خیس میشه.
تموم نمیشه.
+در آخر اشکالی نداره ولی امیدوارم خوب بشیم حتی اگر جای زخماش مثل بقیهی زخمها عمیق باشه و بمونه.
++ عنوان از این عکس. درواقع، من کسی رو دارم که اینطوری بهش باور داشته باشم؛ خوشبختانه. :">